برای خودم بیشتر از دیگران عجیب است وقتی بدون شعر و نفس شاعران نمی توانم زندگی کنم البته توضیحی برای آنچه که هست ندارم وقتی صبح شنبه قرار است عزیزی را مخاطب قرار دهم بجای سلام ساده می نویسم: #سلام ای نازنین ای شعر بودن# یا #شرابی ترین شعر زیبا سلام/ #طلایی ترین گنج دنیا سلام/ #دلم تنگ شد مرغ دریایی ام/ #تو آرامش روح دریا سلام/ البته قرار نیست که این یک شاهکار ادبی فرض شود حتی قرار نیست چنین توهمی داشته باشم فقط سلام است و بس…
درخت كوچه دلم شبانه پير ميشود
ميان خشخش زمان دلم اسير ميشود
گمان كنم كه صبح زود كبوترم نشسته بود
نديمش كه کی رسید سحر دوباره رفته بود
صداي هايوهوي باد شكنجههاي پيرمرد
درخت و نالههاي زرد ميان زخمهای درد
سرش كنار پنجره چه بيصدا دلش شكست
شكست شاخهي دلش و زخم را كسي نبست
دلم اسير عشق او كه خانهاش بهانه بود
بهانهاي كه حرف من براي او ترانه بود
گذشت روزگار خوش چرا دوباره شد سحر
نميكند دلم چرا از اين خرابهها سفر
زمان گذشت و بيصدا دلم اسير باد بود
اسير خستهای که شب براي او زیاد بود
نگفت قیصر فقيد زمان اسير ميشود
فقط نوشت ناگهان چه زود دير ميشود
تقديم به حميد مصدق و به ياد پاسخ فروغ فرخزاد به او
دخترك خنده به لب كرد نگاه
پسرك دل نگران، سيب به دست
منتظر بود سلامي برسد از گل سنگ
و صداي نفسي در گوشش
باغبان خسته نفس مي¬آمد
سيب اما
خيس لب¬هاي پر از مهر كسي
باغبان محو تماشاي دو سيب...
دخترك وزن نگاهي را ديد
ناز و شيرنتر از آن سيب سفيد
و زمين بر تن خود سيبي ديد
كه هواخواه نداشت
صورتي سرخ و تني خيس خجالت اما
دخترك رفت به آرامي باد
پسرك كرد نگاه
و نپرسيد چرا
سالها رفت و حميد
در عذابي است پر از صد ابهام
و فضايي كه كمي دلگير است
و سؤالي كه ندارد پاسخ
شاعر گنگ چرا تنها بود
خبر داري كه مطرب بادهنوش است
از آن بدتر كه ساقي ميفروش است
خبر داري كه در شهر پر از درد
شهي بادهپرست و خرقهپوش است
خبر داري كه دنيا زير و رو شد
دروغ اينجا دليل آبرو شد
شب حسرت كه پاياني ندارد
زمان شاد خوب گفتوگو شد
خبر داري لباس عشق تنگ است
سحرها بياثر، بيبو و رنگ است
كسي از عشق تصويري ندارد
خبر داري كه اينجا عشق ننگ است
چرا، چون مردم اينجا گل نديدند
بدون خنده هم پر از اميدند
اگر شاعر نميگفت از سياهي
گمان اين بود شبها هم سفيدند
کسی نمی داند که آوار بی پایان و بی هنگام را دلیل چیست
بهانه دشمنی ها و کینه ورزی ها کدام است
هنوز کسی نفهمیده که چرا ضعف خود را در سایه تضعیف دیگران مخفی می کنند
و چرا در جهل مرکب خود چنان غرق شده اند که گویی امیدی به بیداری آنان نیست
مگر با نغمه ازلی اسرافیل
و
پایان بازیگران شبه انسان چگونه نوشته است
روزی که این موجود دوپا آموخت که دروغ چیست
روزی که پذیرفت تا آن زمان که دروغ می تواند پرده ای باشد بر ضعف های او هرچند شاید روزی این پرده فر افتد
و روزی که بر دل خود رنگ غم انگیز فراموشی پاشید
روزی که آموخت که سخن ناحق در حق دیگران باعث حس جالب عقده گشایی می شود
و
و
و
آن زمان خدایان به فراموشی سپرده شدند
و خدایان کفن پوش توبه سیاهکاران شدند
و شب
تمام حقیقت وجود این مدعیان شد